تبليغاتX
* زنـدگی زیــبــاســـتـــــ ــ ـ


* زنـدگی زیــبــاســـتـــــ ــ ـ

اگر همراه خدا باشی...

 
به نام الله پاسدار خون شهیدان
 
هفته ی پیش یکی از بچه های کلاس در مورد شخصیت شهید همت و باکری نوشته بود ولی بیشتر موضوعش به شهید همت مربوط بود، بعداز این که مطلبش رو خوند، دیدم بچه ها هر کدوم یه حرفی دارن برای زدن... در حالی که من نمی تونستم هیچ اظهار نظری کنم، از این بابت خیلی افسوس خوردم که چرا در مورد حاج همت چیزی نمی دونم... چرا این قدر اطلاعاتم در مورد شهدا کمه... از دوستم هفت هشت تا کتاب در مورد شهدا گرفتم... وقتی میخونم یه حس عجیبی بهم دست میده... نمیدونم چرا... ولی این حس رو خیلی دوست دارم... حس عجیبیه... برام تازگی داره...چه شخصیتای بزرگی داشتن... اون روز سر کلاس اشک تو چشمام جمع شد و بالای صفحه ی دفترم با خط بزرگ نوشتم : شهدا شرمنده ایم...
 
 
آره واقعا هم شهدا! شرمنده ام...
شرمنده تونم که چرا تو این نوزده  سال عمرم شما رو نشناختم ...
شرمنده تونم که این همه شخصیت توی تاریخ رو شناختم، در موردشون مطالعه کردم ولی به شما که رسیدم...
شرمنده تونم که ادامه دهنده ی راهتون نشدم...
شرمنده تونم که چرا تا امسال اشکی از چشمام واسه ی سختی هایی که شما کشیدید، نریخت...
شرمنده تونم که چرا وقتی توی تلویزیون کلیپ یاد امام و شهدا رو پخش میکردن فقط به گوش کردن اکتفا میکردم و دلم نمی لرزید...
شرمنده تونم که هنوز جزیره ی مجنون برام یه خوابه...طلاییه برام یه رویاست...
شهدای انقلابی...شرمنده از این که انقلابی بودم ولی اخلاق انقلابی نداشتم...
شهدای عزیز... یه سری شما رو به خاک سپردن ... یه سری به یاد ... من که اون زمونا نبودم، شرمنده که شما رو به یاد نسپردم...
شهدا را به خاک نه...به یاد بسپاریم...
 
 
 
 
نوشته شده در ساعت توسط Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ TaNhA Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ| |

ســـَلّـــمــَکُـــم الله...

احوالات؟؟؟؟؟؟

ما که خوب و خوش و سلامتیم و خیلی هم خوش میگذره... فقط دلم شدیداً واسه ی آبجی کوچولو تنگیده...

کلاس علوم قرآن

تنها فعالیت مفیدی که من و دوست جونا سر کلاس انجام می دیم همون اول ساعته که از روی جزوه نگاه کنیم و به سوالای استاد جواب بدیم ، شب قبلشم تا صبح خشم شب و روح سرگردانیم و جزوه ی دو کیلویی استاد رو میخونیم که سرکلاس سوتی ندیم...این هفته بعداز تموم شدن سوالات استاد، زهرا داشت آهنگ گوش میداد که یهو گوشیش افتاد روی زمین و هندزفری از گوشی جدا شد و موزیکه تو کل کلاس پخش شد! تویه کلاس ساکت یهو مازیار فلاحی صداش در اومد : دروغهههههههه! همه زدیم زیر خنده ، شانس اورد استاد چیزی نگفت!

عشق نقادی

شیرین ترین کاری که من و دوست جونا در زمان بیکاری انجام میدیم اینه که آهنگایی که شک و شبهه توش زیاده رو نقد کنیم ، در مورد فوایدش و ضررهاش و موردای بوووووووق دارش مباحَثَه کنیم!{به قول استادباکویی} که هنوز یه آهنگ پیدا نکردیم که هم بی بوووووق باشه هم فایده هاش زیاد باشه...الانم حدود دو هفته س که دایم روی آهنگ حالم عوض میشه ی شادمهر کار میکنیم، و هنوزم مشخص نیست که منظور خواننده از جمله ی : کی با تو آروم شد ؟ چیه... و بنده با در نظر گرفتن قرائن لفظی و معنوی و بررسی های دقیق فهمیدم که هر منظوری که فرض کنیم؛شعر معنای خودش رو حفظ می کنه و هنوز به نتایج قطعی نرسیدیم، و پرونده ی شادمهر همچنان باز است...

کفترای عاشق

جمعه با زهرا تورستوران نشسته بودیم در مورد مسایل مربوط به دانشگاه صحبت میکردیم که متوجه یه زوج مثلاخوشبخت رو میز کناریمون شدیم، یه پسره مو وزوزی با عینک ته استکانی  و دختره هم از بس آرایش داشت شبیه مادام سوفیا شده بود! چیز عجیبی که هنوز ما رو تو کف گذاشته اینه که دو دقیقه یه بار صندلی هاشونو عوض میکردن، و مثل زمین دور ماه یا بالعکس دور میز در گردش بودن...بد جور برام جای سوال شده بود که فلسفه ی اینکار چیه...آخر سر خواستم برم ازشون بپرسم که زهرا چادرمو کشید و منو نشوند سر جام... این زهرا همش مانع پیشرفت منه!دختر بد!

 آفرین

تیکه کلاممون این روزا :"آفرین" هست!هرکی بهمون یه چیزی بگه اگه موقعیتش باشه میگیم آفرین! و خیلی موجب طرب میشه! جمعه هم زهرا توی ترمینال از خانومه پرسیده بلیط دارید؟خانومه گفته نه! زهرام دراومده گفته :آفرین و زود فرار کرده...

نمایشگاه کتاب تهران

ما که حوصله نداشتیم بریم، ولی یکی از دوستا رفته بود و واسمون دوتا رمان خوشجل خریده بود و حسابی شرمندمون کرد... یکی رمان سمفونی کور و یکی دیگه هم ترجمان دردها... هردوش عالیه... دلم میخواد زودتر امتحانا تموم بشه بخونمش..

استاد انقلاب اسلامی

امروز طبق معمول داشت از موضوعاتی که به درس مربوط نبود می حرفید و ۱۰ دقیقه هم از وقت کلاس گذشته بود، ما هم داشتیم با گوشیمون بازی میکردیم و حواسمونم نبود، یهو زهرا میگه گوشیتو بذار تو کیفت... سرمونو که بالا کردیم دیدیم همه دارن با خشم بهمون نگاه میکنن، تازه دوریالیمون افتاد که استاد بهم چیز گفته...منم خواستم بگم استاداز وقت کلاس ۱۰مین گذشته ها...ولی گفتم ولش کن آبروی یزدی ها زیر سوال میره...

پایان آپ این هفته

خدایا! به من زیستنی عطا كن كه در لحظه مرگ، بربی‌ثمری لحظه‌ای كه برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم و مردنی عطا كن كه بر بیهودگی‌اش سوگوار نباشم..

خدایا چنین زیستن را تو به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم دانست...

پی نوشت: نداریم...

در پناه ایزد منان...

نوشته شده در ساعت توسط Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ TaNhA Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ| |

گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم
حالا یک بار از شهر می رویم
یک بار از دیار
یک بار از یاد
یک بار از دل
و یک بار از دست
آری گذشت دیگر آن زمان...
نوشته شده در ساعت توسط Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ TaNhA Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ|

به نام حضرت دوست...

 

سلااااااااااااااام! بازم من اومدم! بازم همون سبک همشهری جوانم: راضی جون!

دوری از وطن (این هفته)

چند روزه از وطنم دور شدم ولی خب چون به این جمله ی" همه جای ایران سرای من است " معتقدم ، زیاد بهم سخت نمی گذره و هنوزم به جمله ی "زندگی زیباست " پایبندم! هنوز که احساس دلتنگی نمیکنم ولی این آبجی کوچولو همش می زنگه میگه : دلم برات تنگیده و چرا نمیای و... آخی.... آبجیییییییییییییی...

جمکران سال 91

فروردین ماه که در وطن به سر می بردیم بچه ها رو  برده بودن جمکران و ما محروم مونده بودیم، در کل محروم و  مظلومیم ... دو هفته بعدش قسمت شد و سه شنبه شب رفتیم جمکران... الی بی ذوق که باهامون نیومد ، نرگس هم که فکر کنم موند خوابگاه خرخونی کنه... عوضش با زهراجون همراه شدم ... توی اون هوای خنک زهرای بیچاره رو مجبورش کردم باهام بیاد توی صحن بشینه رو به روی گنبد... عاشق اون قسمت مسجد جمکرانم...بدون دیدن گنبد ،خوندن دعای توسل صفایی نداره... تازه عریضه هم نوشتیم و انداختیم توی چاه ... این روزا دلم کربلاییه ، اسم کربلا و بین الحرمین که میاد دلم هری میریزه پایین... کاشکی قسمتم میشد...کاشکی لیاقت داشتم...

خاطره ی بر و بچ کلاس

این هفته کلاس داستان نویسی مون یه روز زودتر برگزار شد ، از اونجایی که هفته ی قبل رو دودر کرده بودیم و شماره ی کسی رو هم نداشتیم که مشقامونو بپرسیم همین جوری با دست خالی رفتیم نشستیم سر کلاس و تازه همکلاسمون گفت باید امروز یه خاطره میاوردی! منم آه از نهادم بلند شد ، آخه به اندازه ی موهای سر عروسکم فرهاد خاطره دارم ولی با خودم نیاورده بودمش...خلاصه استاد اومد و بچه ها یکی یکی خاطراتشونو خوندن و ما هم نقدش کردیم! و من بیشتر از همه سر کلاس حرف زدم یا ایراد گرفتم، فکر کنم استاد پیش خودش گفت این دیگه کیه...چقدر حرف میزنه! جالب ترین خاطره رو آقای.... که اسمشو یادم نیست خوند و حدود 10 دقیقه از وقت کلاس رو گرفت ولی خدایی خاطره ش حرف نداشت و عالی بود، هم یه جاهاییش اشک آدمو در میاورد و هم بیشتر قسمتاش رو با طنز قاطی کرده بود و بدجور خندیدیم!دیروزم که یادداشت نویسی بود و من یادداشتمو خوندم و استاد گفت واسه تجربه اولت عالی بود... در کل خیلی کلاس دیروز رو دوست داشتم!

بحران لهجه

این روزا هر وقت خیلی خسته م، دچار بحران لهجه ی شدییییییییییید میشم! جوری که اگه تا کلمه حرف بزنم کلمه ی اولی یزدیه ، دومیش کرمانی ، سومیش اصفهانی ، چهارمیش مشهدی ، پنجمی و ششمی و هفتمیش قمی و بقیه ش الله اعلم یعنی یا ترکی یا لری یا کاشونی!

ببینید دیگه این ده تا کلمه رو کی متوجه میشه !

اس ام اس خوشکل این هفته

راضی جون چند روز پیش یه اس برام فرستاد: " بدترین درد توی دنیا چیه؟ "

ما اینو واسه پونزده شونزده نفری فرستادیم و منتظر جواب، جواب خودم به راضیه هم توی وبلاگش درج شده و معروف شدم!

حالا بعضیها به شوخی یه چیزایی گفتن و بعضیا هم حرف دل خودشونو زدن...

1-      بد ترین درد اینه که خدا رو کنار خودت حس نکنی...

2-      بد ترین درد بی مادریه... بی کسیه....

3-      بد ترین درد اینه که هیچکی حرفتو نفهمه...

4-      بد ترین درد ، بی دردیه...

5-      بدترین درد ، درد دوریه...

6-       بد ترین درد ، انتظاره ...

بقیه رو یادم نیست وگرنه می نوشتمش...

تشکر از استاد عربی

از چند ماه پیش با بروبچ تصمیم گرفتیم واسه ی استادمون یه یادگاری توپ بگیریم و از اونجایی که توپ یه کمی ارزونه گفتیم یه تابلویی ... تندیسی ... یه چیز بهتر بگیریم... البته موردای دیگه ای هم پیشنهاد شد که از گفتنش جداً معذوریم! بالاخره دوشنبه با بروبچ رفتیم  پاساژ و اساسی خرج کردیم، واسه ی استاد یه برگ سبز تحفه ی شاگرد گرفتیم و تصمیم گرفتیم به بقیه ی بروبچ کلاس هم نگیم! تا حس امر به معروفشون گل نکنه باز! عوضش سر کلاس حسابی بسوزن!

خرج زندگی

واقعا چقدر زندگی کردن با حقوق دانشجویی سخته ! آدم دلش میخواد خرج کنه ولی نمیشه! تا قبل از زندگی خوابگاهی قدر پول رو نمیدونستم و مثل باقلوا پول خرج میکردم! ولی الان دیگه وضع فرق کرده و تو این شرایط بریز بپاش موقتاً تعطیل! و بد تر از همه این که شارژ گوشیمون زود به زود تموم میشه و خرید کارت شارژ بزرگترین درد سرمه! آخه یه کارت شارژ میخری 5200 بعدش 4800شارژ میکنه بعد بهش میگن شارژ 5تومنی! و این یعنی چی؟ یعنی دغدغه های یه دانشجوی بیچاره!

پ ن 1: واسه ی استاد عربیمون دعا کنید ، هفته ی دیگه دفاعیه دکتراشه!( 8ماهه منتظره این دفاعیه هست و هربار یه مشکلی براش پیش اومده)

پ ن2 : اگه براتون زحمتی نیست شماهم توی نظرات بگید که بدترین درد دنیا چیه...

پ ن3 : زندگی زیباست ؛ زشتی های آن تقصیر ماست...

در پناه حق

نوشته شده در ساعت توسط Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ TaNhA Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ| |


سلام... امروز اومدم از روي مدل آپاي وبلاگ دوست جونم راضيه خانوم گل آپ كنم ...گرچه به پاي اون آپاي قشنگ نمي رسه!

بازگشت به وطن(امروز)


بالاخره بعد از 18روز دوري به وطنم برگشتم، الان خيلي خوشحالم، اون قدر شديد قند تو دلم آب ميشه انگار كه بهم يه تيتاب سالمين جايزه دادن! امروز روز خوش شانسيم بود ، صبح كه زودتر از همه سوار سرويس دانشگاه شدم ، امتحان تفسيرم كه هي بدك نبود و  بدون تقلبي نمره ميارم، تقريبا هر سه تا كلاس رو يه جورايي دو در كردم و بدون غيبت از دانشگاه خارج شدم! قشنگ ترش اينجاست كه همين كه وايسادم كنار خيابون منتظر تاكسي عين اين فيلماي ايراني ، زود يه تاكسي برام نگه داشت و رفتم به سوي رهسپاري به وطنم!


كلاس داستان نويسي (اين هفته)

اين روزا با خوندن داستان يكي از بچه هاي دانشكده انگيزه پيدا كردم داستان بنويسم و بر عكس سابق كه داستانهامو گم ميكردم از اين به بعد بيشتر مواظبشون باشم، همين انگيزه باعث شد با معرفي بازم يكي از بچه ها توي كانون نويسندگان ثبت نام كنم و يه دوره مقدماتي داستان نويسي رو بگذرونم، جلسه اولش كه عالي بود،جلسه ي دومش هم كه امروز بود و ما در راه بازگشت به وطن بوديم و قسمت نشد از صحبتهاي استادكاوياني بهره مند بشيم! چند روز پيش يه داستانم نوشتم كه از وقتي بازم يكي از بچه ها خونده و ازش تعريف كرده همين جوري قند تو دلم آب ميشه و احساس ميكنم خيلي داستانو دوست دارم!كارم به جايي رسيده كه بهش ميگم داستان جون!


آبجي كوچولوم ( الان )

بعد از رفع خستگي يه ربع اومدم نت كه بعد از عمري آپ كنم؛ آبجي كوچولو اومده پيشم ميگه پاشو باهام بازي كن! منم ميگم چشم آبجي جون وايسا يه لحظه! اونم هي حرفشو تكرار ميكنه و حواس واسم نميذاره!نميفهمم چي اينجا نوشتم؛ الانم كه يه جمله گفت كه بسي تحت تاثير قرار گرفتم! ميگه : وقتي از وطن دور شدي حسرت مي خوري كه چرا امروز با من بازي نكردي! زودي برم باهاش نون بيار كباب ببر بازي كنم از دلش در بياد!


دوست جوناي اينترنتي (اين ماه)

اين ماه با چند تا همشهري گل توي وبلاگ آشنا شديم و اوليش كه راضي جونمه{فداش بشم} دوميشم ميناجونه كه همكلاسه راضي جونه ، اونم خيلي ماهه و سومي هم فائزه كه راضي ميگه براي حرف زدن باهاش بايد فيلتر شكن داشته باشي و از قضا من فيلتر شكن ندارم،در نتيجه هنوز موفق به صحبت با شخص مذكور نشدم! هممون هم ترم دومي هستيم و پاتوقمون هم يه جاي خوبه كه شرمنده!لو نميدم!


كلاس منطق و ميني امتحان (اين ترم)

اين ترمش همينجوريه چون اون ترم منطق نداشتيم، كلاسش خدايي خيلي شيرينه، مخصوصا كه استادش هم  خيلي هم تحويلم ميگيره! هر جلسه هم يكي دو دفعه امتحان كوچولو ميگيره و نمراتشم ميده من ثبت كنم! استادش محشره! هم روش تدريسش عاليه و هم مهربونه! قبلا هم توي برنامه ي گزينه ي جوان شباي امتحان چند دفعه ديده بودمش... حالا جوجه رو اواسط تيرماه ميشمارن!به اميد پاس كردنش!


پ ن1 : خيلي حرف دارم ولي مي ترسم آپش طولاني و خسته كننده بشه.

پ ن2 : ميخواستم يه پالاگراف ديگه هم بنويسم ولي اين آبجي كوچولو نميذاره و منم نميخوام دلش بشكنه.

پ ن3:  شهادت حضرت زهرا (س) رو بهتون تسليت ميگم.

پ ن4: از همه ي دوستاني كه اين مدت به يادبنده ي حقير بودن و با نظراتشون شرمندمون كردن تشكر ميكنم

التماس دعا





برچسب‌ها: وطن, آپ جديد
نوشته شده در ساعت توسط Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ TaNhA Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ| |

هنوزم خواب می بینم به شبها



همان مردی که بر اسبی سوار است



همان مردی که آید جمعه روزی



و این پایان خوب انتظار است
نوشته شده در ساعت توسط Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ TaNhA Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ| |

امشب، سحر دوباره به کوی تو آمدم

مخمورم و به شوق سبوی تو آمدم

بر حال من به جان جوادت نگاه کن

فکری به حال این دل بی سرپناه کن

بر زائران پاک تو من غبطه می خورم

آقا ترحمی به من پر گناه کن

امشب برات کرب و بلای مرا بده

ما را دوباره زائر آن بی سپاه کن

گر این زیارتم شده دیدار آخرین

در روز حشر یاد من رو سیاه کن

 

اگه دلت هوای حرمش رو داره...اگه میخوای یه دل سیر گریه کنی...

ادامه ی مطلب رو بخون... گرچه میدونم برات تکراریه...

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت توسط Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ TaNhA Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ| |

کاش می شد باردیگر سرنوشت از سر نوشت کاش می شد

هر چه هست بر دفتر خوبی نوشت

کاش می شد از قلمهایی که بر عالم رواست

با محبت, با وفا, با مهربانیها نوشت

کاش می شد اشتباه هرگز نبودش در جهان

داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت

کاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود

کاین همه ای کاشها بر دفتر دلها نوشت

 


برچسب‌ها: کاش
نوشته شده در ساعت توسط Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ TaNhA Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ| |

معبودا!

مرا به بزرگی چیزهایی

که داده ای آگاه و راضی کن تا

کوچکی چیزهایی که ندارم

آرامشم را بهم نریزد...

آمین...

 


برچسب‌ها: برچسب ندارد
ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت توسط Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ TaNhA Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ| |

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ...هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود...

صحنه پیوسته به جاست... خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد..


برچسب‌ها: غم با همه بیگانگی هرشب به من سرمیزند
نوشته شده در ساعت توسط Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ TaNhA Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ|

ای آنکه به تدبیر تو گردد ایام

ای دیده و دل از تو دگرگون مادام


ای آنکه به دست توست احوال جهان

حکمی بنما که گردد ایام به کام

 

*********************

دوستان عزیز سلام...

امیدوارم که سال خوبی رو گذرونده باشید و موقع خونه تکونی ها

دلاتونو هم از کینه شسته باشید...

یه چند وقتی میشه که وبمو آپش نکردم...یه چند وقتی هم هست حوصلم سر رفته و

 روزا برام یکنواخت و تکراری شده!

تا اونجایی که آرزوم بود هرچه زود تر عید بیاد و

 زندگی یه کمی رنگ تنوع رو به خودش ببینه...

بالاخره امروز صبح ساعت 8و44دقیقه سال 90 هم از پیش ما رفت

و یه سال جدید اومد؛سال 91...

ان شاالله که سال 91برامون یه سالی باشه پر از خیر و برکت و شادمانی...

بله...بالاخره ماه دوازدهم سال90هم اومد و عمرسال 90 هم به سر اومد...

ای خـــــــــــدا !

می ترسم عمر منم به سر بیاد ولی ؛

ولی ماه دوازدهم ما نیاد...

 

 

چشمامو می بندم!

همه ی اتفاقای خوب و بد سال 90رو تو ذهنم مجسم میکنم؛

مهم ترینش کنکور بود که خیلی ازش راضی نبودم؛ دور شدن از بهترین دوستانم،

 دور شدن از خانوادم برای اولین بار ، زندگی با آدمایی که نمی شناختمشون ،

همه و همه گرچه یکمی سخت بود ولی فکرشو که می کنم ،

میبینم توی خیلی موارد به نفعم بوده؛

از سال پیش تا الان خیلی چیزا فرق کرده خیلی؛

از دانش آموز به دانشجو تبدیل شدم؛

یه عالمه دوست جدید پیدا کردم؛ و یه عده رو هم از دست دادم...

ولی همه و همه خواست خدا بوده و کاریش نمیشه کرد،

با مقدمه اومدم و بی مقدمه دارم میرم، زندگی هم همینه!

براتون سال خوبی رو آرزو میکنم و به یاد بچگی هام میگم امیدوارم قطار زندگیتون

همیشه روی ریلهای خوشبختی در حال حرکت باشه!

اینم قشنگترین پیامکی که واسه تبریک برام فرستادن:

چه خوش بود که بر آید به یک کرشمه دو کار

یکی ظهور امام و یکی شروع بهار

***یاحق***

 


برچسب‌ها: تاامرفرج شودمحیا صلوات
نوشته شده در ساعت توسط Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ TaNhA Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ| |


آخرين مطالب
» یه حس عجیب...
» بنام تک الهه دشت شقایق
»
»
» به نام خدايي كه در اين نزديكي است...
»
» *
» *
»
» زندگی...

Design By : RoozGozar.com

..........................................

آمار سایت

................ .................

جاوا اسكریپت

...............................................

كد موسيقي براي وبلاگ